
من همه بانگم ؛ همه شورم
بی قراری خسته از پاییز
آتشم وز بیخ می سوزم
دست خون آلوده ی خونریز
خبرها پشت سر هم میرسد و دیگر میلی برای نوشتن نیست . انگار تمام موضوعات جهان تکراری شدهاند . انگار ظلم ، شکنجه ، قتل و اعدام و . . . . همه تکراری شدهاند . آنقدر تکراری که دیگر حتا نمیتوان در موردشان نوشت . هر روز خبر بازداشت . هر روز اعدام . هر روز فقر . شکنجه . عذاب . درد . اندوه .
نمیدانم دیگر از چه باید نوشت ؟ چگونه باید نوشت ؟ خسته شدم از بس که نوشتم زنان ما را بازداشت میکنند . کارگران ما را دستگیر میکنند . دانشجویان ما را شکنجه میکنند . روشنفکران ما را میکشند . همه را متهم به براندازی و اقدام علیه امنیت ملی میکنند .
دیگر حتا کشته شدن مشکوک در زندانها هم عادی شده است . مثل دوره ای که اعدامهای دسته جمعی عادی بود .
در این بین تنها یک خبر خوب میرسد . گاهی . که البته بلافاصله با چندین خبر بد دیگر جبران میشود .
میشنوم که تلاش زنان برای بدست آوردن دیهی برابر بالاخره به ثمر نشسته و شورای نگهبان بالاخره این حق زنان را تأیید کرده است . خبر خوبی است . اما بلافاصله خبر یک سال حبس تعزیری امیر یعقوبعلی حالم را میگیرد .
نمیدانم چه باید کرد . مستأصل شدهام و ماندهام در این صحرای بیقانون که چوب دستی را به دست گرگ دادهاند .
چه باید کرد ؟ نمیدانم . . . .