بر بام شدم
با عقيق و سبزه و آينه .
داسي سرد بر آسمان گذشت
كه پرواز كبوتر ممنوع است .
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند
و گزمهگان به هياهو شمشير در پرندهگان نهادند .
ماه
بر نيامد .
ا . بامداد
تو كه ميگويي من نميدانم و نميخواهم بدانم ، آيا فكر كردهيي كه چندين انسان ديگر مانند تو فكر ميكنند ؟ چندين انسان ديگر مانند تو هستند كه ميخواهند اينگونه مسؤوليت را از خويشتن سلب كنند ؟
تو كه ميخواهي آزاد و رها باشي از تفكر ، آيا ميداني اين آزادي تو را به زنداني رهنمون ميگردد كه رهايي از آن را در رؤياهايت هم نخواهي ديد ؟
تو كه خود را جدا ميپنداري از جامعهات ، ميداني كه جزئي از جامعه اي ؟ ميداني كه هر چه بر سر جامعه ميآيد بر سر تو هم ميآيد ؟
فكر ميكني اگر خود را جدا از ديگران بپنداري ، محيط هم تو را از خود جدا ميداند ؟
***
درد بزرگ جامعهي ما اين است .
همه خود را بيمسؤوليت ميدانند . همه خود را بيگناه ميدانند و گناهكار را ديگران ميپندارند . همه فرافكني ميكنند . مشكلات جامعه را حماقت ديگران ميپندارند و نتيجهي كوتهفكري مردم . غافل از اينكه خود آنها هم جزو همين مردمند . چرا نبايد خود را در سرنوشت جامعه سهيم بدانيم ؟ چرا بايد هميشه منتظر بود تا ديگران تصميم بگيرند و به ما تحميل كنند ؟ چرا بايد هميشه منفعلانه منتظر باشيم تا كسي بيايد و هزينهاي بدهدد تا تغيير ايجاد شد ؟ مگر چقدر ديگر بايد در اين وضعيت دوام آورد ؟ اصلا چقدر ديگر ميتوان دوام آورد ؟ تا كجا ؟ تا كي ؟ چرا مردم ما هميشه سر در لاك خود فرو بردهاند تا هر بلايي سرشان بيايد ؟ چرا بايد نسبت به همه چيز بيتفاوت بود ؟ هر اتفاقي كه ميخواهد، بيفتد ، اما براي ديگران ؛ براي ما نيفتد ! چرا مردم ما چنين تفكري دارند ؟ چرا بايد در اين جامعهي بزرگ ، هيچ كس درد ديگري را نفهمد . همه شعار بدهند اما كسي عمل نكند ؟ وقتي در اتوبوس و تاكسي مينشيني ، همهي مردم كارشناسان سياسي و اقتصادي هستند اما به هنگامش هيچ كدام از روستاييان دور افتادهي كوههاي جيرفت هم بيشتر نميدانند ؟
درد ما اين است . . . .