خستهام از نالههاي بيامان باد
خستهام از ظلمت شبهاي تار و سرد بيبنياد
خستهام از تيغ تيز و فربه و خونريز اين جلاد
خسته از خونابهي آغشته در آواز هر فرياد
هاي مَردم ! مُردم از بيداد !
سازها ناكوك و اين مضراب شلاق است
زخمهها بر پيكر آوازهخوانان ميزند دژخيم
سربهداران ، سر به راه عشق ميبازند
خون سربازان ميهن ميكند پيغمبران مرگ را تسليم
مشتهاي مردمان اميد روز بهتري دارد
كز نواي صلح و آزادي
شاد گردد اين جهان خسته و هر روز و شب در بيم
27/12/87
تهران
ديگه نميتونست تحمل كنه . داشت ميسوخت . داغ شده بود . دود از سرش بلند ميشد .بين دو اهرم سرد فشرده ميشد و هر چند لحظه يك بار، يه اهرم توي كمرش فرود مياومد و تكههاي سوختهاش رو ميانداخت پايين . داشت عصارهي وجودش مكيده ميشد . و اندامش ميسوخت ، گُر ميگرفت و نابود ميشد . آرزو داشت هرچه زودتر تموم بشه . هرچه زودتر . دلش ميخواست اون آدم پك آخر رو بزنه تا كارش تموم شه . نخ سيگار ديگه تحمل نداشت . . .
همهاش پنج دقيقه طول كشيد .
سيگارش كه به آخر رسيد ،آخرين دود باقي مونده رو از ريههاش بيرون داد و ته سيگار رو توي جا سيگاري فشار داد و له كرد . تا اين كه دوباره چند دقيقهي بعد ، يكي ديگه روشن كنه . توي پاكت رو نگاه كرد . هنوز دوازده نخ ديگه داشت . چايي رو سر كشيد و به كتاب خوندن ادامه داد . . . . .