آنقدر خوب و عزيزي كه به هنگام وداع
حيفم آيد كه تو را دست خدا بسپارم

. . . .
داشتم به قاطي كردن هات ، به عصباني شدنهات ، به ادا در آوردنهات . . . عادت ميكردم
وقتي برّ و برّ توي دوربين يعني توي چشم من نگاه ميكردي و ميگفتي كه هي آدم حسابي برو يه كم مطالعه كن ! برو يه كم بفهم ! برو يه كم ببين كي هستي ! برو دور و برت رو ببين و ببين كه چي بودي و ازت چي ساختن ! و باز عصباني ميشدي و ميگفتي برو هر كاري ميخواي بكن !
حالا وسط كار ول كردي ما رو رفتي ؟
همينطوري بي خداحافظي و بدرود ؟
بدون اين كه بگي تا فردا خرد نگهدارتون ؟
بدون اين كه . . . . . . .
اين هم رسم روزگاره ديگه ! چه ميشه كرد !
اما روشنايي هميشه هست و هميشه پيروزه . نگران نباش ! آخرش روشني است كه سراسر جهان رو فرا ميگيره .