تبليغاتX
آفتاب از نگاه تو مي‌رويد
 

آنقدر خوب و عزيزي كه به هنگام وداع

حيفم آيد كه تو را دست خدا بسپارم

. . . .

 داشتم به قاطي كردن هات ، به عصباني شدن‌هات ، به ادا در آوردن‌هات . . . عادت مي‌كردم

وقتي برّ و برّ توي دوربين يعني توي چشم من نگاه مي‌كردي و مي‌گفتي كه هي آدم حسابي برو يه كم مطالعه كن ! برو يه كم بفهم ! برو يه كم ببين كي هستي ! برو دور و برت رو ببين و ببين كه چي بودي و ازت چي ساختن ! و باز عصباني مي‌شدي و مي‌گفتي برو هر كاري مي‌خواي بكن !

حالا وسط كار ول كردي ما رو رفتي ؟

همينطوري بي خداحافظي و بدرود ؟

بدون اين كه بگي تا فردا خرد نگه‌دارتون ؟

بدون اين كه . . . . . . .

 اين هم رسم روزگاره ديگه ! چه ميشه كرد !

اما روشنايي هميشه هست و هميشه پيروزه . نگران نباش ! آخرش روشني است كه سراسر جهان رو فرا مي‌گيره .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:3 توسط ققنوس |

 
میرحسین موسوی